|
تکه هایی از مهتاب مطالب روزانه
| ||
روزی ابراهیم ادهم از بازار بصره عبور می کرد.
مردم اطراف او را گرفتند و گفتند یا ابراهیم،خداوند در قرآن می فرماید:
"مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم"،اما دعاهای ما اجابت نمیشود!
ابراهیم گفت:ای مردم بصره علت ۱۰ چیز است: ۱.خدا را شناختید ولی حق او را ادا نکردید. ۲.قرآن را می خوانید،ولی عمل نمی کنید. ۳.ادعای محبت رسول خدا را دارید در حالی که با اولاد او دشمنی می کنید. ۴.ادعای دشمنی با شیطان دارید و حال آنکه در عمل با او موافقید. ۵.میگویید بهشت را دوست داریم،اما برای رسیدن به آن عملی انجام نمی دهید. ۶.اظهار ترس از جهنم می کنید،ولی خود را در آن انداخته اید. ۷.مشغول عیب گویی مردم شدید و از عیب خود غافل مانده اید. ۸.ادعای بیزاری از دنیا دارید ولی در جمع آن حرص می ورزید. ۹.اعتقاد به مرگ و قیامت دارید ولی خود را برای ان آماده نکرده اید. ۱۰.مردگان را دفن می کنید ولی از مرگ آنها عبرت نمی گیرید [ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 1:20 قبل از ظهر ] [ ترانه ]
روزي خانمي سخني را بر زبان آورد كه مورد رنجش خاطر بهترين
دوستش شد ،
او بلافاصله از گفته خود پشيمان شده و بدنبال راه چاره اي گشت
كه بتواند دل دوستش را بدست آورده و كدورت حاصله را برطرف كند
او در تلاش خود براي جبران آن ، نزد
پيرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا ،
از وي مشورت خواست .
پيرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته هاي آن خانم گوش داد
و پس از مدتي انديشه ، چنين گفت :
" تو براي جبران سخنانت لازمست كه دو كار انجام دهي
و اولين آن فوق العاده سختتر از دوميست . "
خانم جوان با شوق فراوان از او خواست كه راه حلها را برايش
شرح دهد .
پيرزن خردمند ادامه داد :
" امشب بهترين بالش پري را كه داري ، برداشته و سوراخ كوچكي
در آن ايجاد ميكني ،
سپس از خانه بيرون آمده و شروع به قدم زدن در كوچه و محلات
اطراف خانه ات ميكني و در آستانه درب منازل هر يك از همسايگان
و دوستان و بستگانت كه رسيدي ،
يك عدد پر از داخل بالش درآورده و به آرامي آنجا قرار ميدهي .
بايستي دقت كني كه اين كار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح
تمام كرده و نزد من برگردي تا دومين مرحله را توضيح دهم
" خانم جوان بسرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام
كارهاي روزمره خانه ،
شب هنگام شروع به انجام كار طاقت فرسائي كرد
كه آن پيرزن پيشنهاد نموده بود .
او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاريكي شهر و در هواي
سرد و سوزناكي كه انگشتانش از فرط آن ، يخ زده بودند ،
توانست كارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب
به نزد آن پيرزن خردمند بازگشت خانم جوان با اينكه بشدت
احساس خستگي ميكرد ،
اما آسوده خاطر شده بود كه تلاشش به نتيجه رسيده و با
خشنودي گفت :
" بالش كاملا خالي شده است " پيرزن پاسخ داد :
" حال براي انجام مرحله دوم "،
بازگرد و بالش خود را مجددا از آن پرها ،
پر كن ، تا همه چيز به حالت اولش برگردد !
" خانم جوان با سرآسيمگي گفت : "
اما ميدوني اين امر كاملا غير ممكنه !
اينك باد بيشتر آن پرها را از محلي كه قرارشان داده ام ،
پراكنده است ، قطعا هرچقدر هم تلاش كنم ،
دوباره همه چيز مثل اول نخواهد شد !
" پيرزن با كلامي تامل برانگيز گفت" :
" كاملا درسته ! هرگز فراموش نكن كلماتي كه بكار ميبري "
همچون پرهائيست كه در مسير باد قرار ميگيرند .
آگاه باش كه فارغ از ميزان صمميت و صداقت گفتارت ،
ديگر آن سخنان به دهان بازنخواهند گشت ،
بنابراين در حضور كساني كه به آنها عشق مي ورزي
"كلماتت را خوب انتخاب كن"
[ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ 3:35 بعد از ظهر ] [ ترانه ]
درذهن مــن،مـــردیــعنی تــکیه گـــاهی امــن... تـــو هرلحــظه با منی تـــو مردی...مــن بی تــوازتــمام آفـرینش بیگـانه ام ... تــآبدانی چقدرمحترم است این آسایشت ...
[ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ 1:41 قبل از ظهر ] [ ترانه ]
سقراط
میگن یه روز سقراط دم در یونان نشسته بود
یکی میاد میگه آهای تویی که اونجا نشستی ...
من از بدی مردمان شهر خودم فرار کرده ام به من بگو مردمان شهر تو
چگونه اند؟
سقراط میگه اولا اینطوری کتابی حرف نزن دوما بگو مردم جایی که تو ازش
میای چطوری بودن؟
میگه آدم هایی بد عوضی و بیشعور!
سقراط میگه اینجا هم اینطوریند! و اون شخص نمیمونه و میره!
یه کم میگذره و سقراط هم چون اصولا آدم بیکار و الافی بوده
همچنان دم در میشینه و یکی دیگه میاد میگه اهای تویی که اونجا
چارزانو نشستی
تسبیح می گردونی بگو مردمان اینجا چکونه اند؟
سقراط هم میگه بگو مردمان خودت چکونه اند؟
اون شخص میگه مردمانی خوب دوست داشتنی و نیکو!
سقراط میگه اینجا هم مردم همینطوریند!!! و شخص وارد شهر میشه!
یکی که باز از سقراط الاف تر بوده و شاهد این ماجرا بوده به سقراط میگه حاجی این کارا ینی ژه؟ به اولی اونطوری گفتی به دومی اینطوری؟ سقراط میگه فرزندم مردم رو هر طور که ببینی همونطوریند!! نتیجه: آره عزیزم! ما وظیفمونه که انسان ها رو دوست داشته باشیم
و بهشون اعتماد کنیم و خوب ببینیم! حتی اگه بد باشن!
که البته با توجه به این تعریف دیگه آدم بدی نمیمونه!
پس انقد نگیم ادما بد شدن یا خوبا کم شدن! مشکل از چشمای ماست!
[ پنجشنبه 22 دی1390 ] [ 7:19 بعد از ظهر ] [ ترانه ]
از کسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاس. ، آنها مرا قویتر میکنند.
از کسانیکه مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم،آنان قلب مرا بزرگتر میکنند.
ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــــــــــکرم،آنان بمن می آموزند که هیچ
چیز تاابد ماندنی نیست .
از کسانیکه با من مـــــیمانند سپاسگذارم، آنان بمن معنای دوست واقعی
را نشان میدهند
[ دوشنبه 19 دی1390 ] [ 11:51 قبل از ظهر ] [ ترانه ]
روزانه هزاران انسان به دنیا میآیند...
اما انسانیت در حال انقراض است!
----------------------------- گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی،
دیگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی
نمی ماند!
-----------------------------------------------------------
گاه باران همه ی دغده اش بارش نیست
گاهی از غصه تنها شدنش می بارد
[ شنبه 17 دی1390 ] [ 8:6 بعد از ظهر ] [ ترانه ]
- بيهوده متاز که مقصد خاک است - هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن - نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم - هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن - هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود - دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود - هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم - خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست - دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است - تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد - هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد - مرد بزرگ، كسي است كه در سينه ی خود ، قلبي كودكانه داشته باشد - سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی - يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها - دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است - هيچوقت نمیتوانيد با مشت گره کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد - نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر مامي گذرد - کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني - هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد - در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد
[ یکشنبه 11 دی1390 ] [ 5:0 بعد از ظهر ] [ ترانه ]
گفتگو با خدا
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
گفتم : اگر وقت داشته باشید
خدا لبخند زد
وقت من ابدی است
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
خدا پاسخ داد …
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران
کودکی را می خورند
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند
زمان حال فراموش شان می شود
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو
ساکت ماندیم بعد پرسیدم …
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی
اززندگی را یاد بگیرند ؟
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن
خود کرد اما می توان محبوب دیگران شد
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق
در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند
و آن را متفاوت ببینند
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
و یاد بگیرن که من اینجا هستم
"همیشه"
[ دوشنبه 5 دی1390 ] [ 10:57 بعد از ظهر ] [ ترانه ]
[ دوشنبه 28 آذر1390 ] [ 8:14 بعد از ظهر ] [ ترانه ]
آدمهای ساده را دوست دارم. ....
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. ....
همان ها که برای همه لبخند دارند....
همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند. ...
آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد....
عمرشان کوتاه است. بسکه هر کسی از راه می رسد
یا ازآنان سوءاستفاده می کند
یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن به آنها می دهد. .....
آدم های ساده را دوست دارم. چون بوی ناب “آدم” میدهند
************************************
هرگز به دیگران اجازه نده
قلم خودخواهی دست بگیرند
دفتر سرنوشتت را ورق بزنند
خاطراتت را پاک کنند
و
در پایانش بنویسند قسمـــــــت نبود!!!
و به همین سادگی سرنوشتت را برای همیشه عوض کنند
[ شنبه 26 آذر1390 ] [ 12:41 بعد از ظهر ] [ ترانه ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||